تبليغاتX
.:.:.:.:. فارال .:.:.:.:.
مشاور استاندار و دبير كميته‌ بانوان‌ و جوانان‌ استانداري‌ تهران‌ با بي‌نظير خواندن‌ استقبال‌ از «جشنواره‌ زنان‌ سرزمين‌ من‌» گفت‌: تاكنون‌ 100 طرح‌ از انواع‌ مانتو و 20 طرح‌ از انواع‌ چادر به‌ دبيرخانه‌ جشنواره‌ ارائه‌ شده‌ است‌.

به نوشته «اعتماد»، فرحناز قندفروش‌، بيشترين‌ استقبال‌ را از سوي‌ دانشگاه‌ها بويژه‌ دانشگاه‌هايي‌ كه‌ داراي‌ رشته‌ تحصيلي‌ طراحي‌ دوخت‌ و لباس‌ هستند اعلام‌ كرد و افزود: علاوه‌ بر دانشجويان‌ و دانشگاهيان‌، توليدكنندگان‌ حرفه‌اي‌ پوشاك‌ زنان‌ نيز استقبال‌ خوبي‌ براي‌ ارايه‌ طرح‌هاي‌ مناسب‌ مانتو به‌ جشنواره‌ داشته‌اند.

وي‌ خاطرنشان‌ كرد: اين‌ جشنواره‌ كه‌ از 25 تا 30 تير برگزار مي‌شود، اولين‌ و بديع‌ترين‌ جشنواره‌يي‌ است‌ كه‌ در صدد ارايه‌ پوششهاي‌ مناسب‌ زنان‌ ايراني‌ در كشور است‌.

قندفروش‌، شاخاهاي‌ پذيرش‌ مانتوها و لباس‌هاي‌ ارايه‌ شده‌ به‌ جشنواره‌ را زيبايي‌ و نوآوري‌، استفاده‌ از رنگ‌هاي‌ شاد، زيبايي‌ در دوخت‌ و استفاده‌ از طرح‌هايي‌ مطابق‌ با فرهنگ‌ ملي‌ و سنتي‌ عنوان‌ كرده‌ و يادآور شد: پنج‌ داور از استادان‌ رشته‌ طراحي‌ و دوخت‌ لباس‌ در قالب‌ هيات‌ داوران‌ جشنواره‌ به‌ طرح‌هاي‌ ارايه‌ شده‌ امتياز خواهند داد.

دبير كميته‌ بانوان‌ و جوانان‌ استانداري‌ تهران‌ گفت‌: بازديدكنندگان‌ از جشنواره‌ نيز در قالب‌ پرسشنامه‌هايي‌ كه‌ در اختيارشان‌ قرار مي‌گيرد اولويت‌ اول‌ تا سوم‌ لباس‌هاي‌ موردنظرشان‌ را انتخاب‌ كرده‌ و به‌ سه‌ طرح‌ اول‌ برگزيده‌ بازديدكنندگان‌ جوايز نفيسي‌ اهدا خواهد شد.

قندفروش‌ بيان‌ كرد: يكي‌ از ديدني‌ترين‌ بخشهاي‌ جانبي‌ جشنواره‌ را غرفه‌هاي‌ مربوط‌ به‌ لباس‌هاي‌ زنان‌ استان‌هاي‌ مختلف‌ كشور است‌. همچنين‌ سير تحول‌ لباس‌ و پوشش‌ در اديان‌، اختصاص‌ فضايي‌ به‌ وسعت‌ 300 متر براي‌ ارائه نمايشگاه‌ هنرهاي‌ تجسمي‌ در ارتباط‌ با لباس‌ و پوشش‌، بخش‌ گفت‌وگو به‌ صورت‌ زنده‌ با محور طرح‌ ديدگاه‌هاي‌ مختلف‌ و انجام‌ مناظره‌ در خصوص‌ پوشش‌ زنان‌ نيز از جمله‌ بخشهاي‌ جانبي‌ نمايشگاه‌ است‌.

وي‌ در خصوص‌ بخش‌هاي‌ اصلي‌ نمايشگاه‌ زنان‌ سرزمين‌ من‌ يادآور شد: لباس‌ مشاغل‌، مانتوهاي‌ مدارس‌ در مقاطع‌ تحصيلي‌ دبستان‌، راهنمايي‌ و دبيرستان‌ براي‌ دختران‌ جوان‌ در نمايشگاه‌ عرضه‌ خواهد شد.

دبير كميته‌ بانوان‌ استانداري‌ تهران‌ با ذكر اين‌ نكته‌ كه‌ به‌ جز در برخي‌ مشاغل‌ و قواعد اداري‌ براي‌ پوشش،‌ نمي‌توان‌ لباسي‌ را براي‌ افراد تعيين‌ كرد زيرا كه‌ نمي‌توان‌ سليقه‌ها را خط‌كشي‌ و تعريف‌ كنيم‌ افزود: بطور كلي‌ لباس‌ هر كس‌ با توجه‌ به‌ روحيه‌ و سليقه‌ فردي‌، موقعيت‌ اجتماعي‌ و تفكر حاكم‌ بر خانواده‌ انتخاب‌ مي‌شود ولي‌ اين‌ جشنواره‌ با تنوع‌ بسيار در مدل‌هاي‌ ارائه‌ شده‌ مانتو در صدد ارائه‌ الگوهاي‌ ايراني‌ و اسلامي‌ از پوشش‌ مناسب‌ براي‌ خانم‌هاي‌ جامعه‌ است‌.

 

منبع :  بازتاب

+ نوشته شده توسط فارال در چهارشنبه 1385/04/14 و ساعت 10:49 بعد از ظهر |
يك كوهنورد 25 ساله نپالي پس از آنكه به بزرگترين قله جهان صعود كرد لباسهايش را در آورد و به مدت 3 دقيقه به صورت عريان همان جا نشست . اين عمل كه ظاهرا براي ثبت ركوردي جهاني انجام شده باعث اعتراضاتي در اين كشور شد چرا كه كوههاي هيماليا و به خصوص قله اورست نزد مردم نپال از قداست خاصي برخوردار است و آن را الهه زمين ميدانند و معتقدند با كار اين كوهنورد به اين كوه مقدس توهين شده است

 

منبع :  هموطن سلام

+ نوشته شده توسط فارال در چهارشنبه 1385/04/14 و ساعت 10:43 بعد از ظهر |
رئيس فيفا تاكيد كرد: رفتار يورگن كلينزمن هرگز شايسته مربي تيم ميزبان نبود.
به گزارش گروه ورزش خبرگزاري كار ايران(ايلنا)"كلينزمن" در طول ديدار آلمان و ايتاليا، تنش فراواني ايجاد كرد و سپ بلاتر در اين مورد، گفت: او مدام در حال اهانت واضح به داور ميدان بود و گويا فراموش كرده بود كه لب خوانان فيفا در ورزشگاه حاضر بوده و ناظر بازي همه چيز را در حافظه رسمي خود به ثبت خواهد رساند.
بلاتر افزود: رفتار كلينزمن به واقع شرم آور بود و من در اين مورد واقعا متاسفم، از او بعيد بود، من فعلا هيچ واكنشي در مورد قضاوت داور اين ديدار ندارم اما بعيد مي‌‏دانم اشتباهات او در حدي باشد كه كلينزمن در هر دقيقه يك بطري آب را شوت كند و فحش بدهد جو ورزشگاه به اندازه كافي متشنج بود و كلينزمن به اين وضعيت دامن مي‌‏زد!

منبع :  ایلنا

+ نوشته شده توسط فارال در چهارشنبه 1385/04/14 و ساعت 10:41 بعد از ظهر |
" كمال علوي " دانشمند و مخترع ايراني مقيم سوييس در نظر دارد با اجراي يك طرح ابتكاري آنتن‌هاي تلفن هاي همراه در اين كشور را به ارتفاع ‪۲۱‬ كيلومتري جو زمين منتقل كند.


به گزارش روز سه شنبه پايگاه اطلاع رساني سوييس ، ابتكار اين دانشمند ايراني انقلاب بزرگي در فن آوري مخابرات خواهد بود.

علوي گفته است كه بر اساس اين طرح يك بالون ‪ ۶۰‬متري در اين ارتفاع مستقر خواهد شد و انتقال خطوط ارتباطي تلفن همراه در سوييس از اين طريق انجام خواهد شد.

وي گفت: نام اين بالون "ايستگاه ايكس" است و مدت كاركرد آن تا پنج سال برآورد مي‌شود و در پايان بالون ديگري جايگزين آن خواهد شد.

علوي مزيت اين كار را كاهش آسيبهاي زيست محيطي ناشي از آنتهاي تلفن همراه ذكر كرد و گفت: اين بالون بالاتر از جريانات قوي باد و در قشر مياني جو زمين مستقر خواهد شد.

به نوشته پايگاه اطلاع رساني سوييس، براي پوشش تمامي نقاط در سرتاسر اين كشور به ‪ ۲۰‬بالن نياز است كه هر كدام منطقه‌اي به شعاع يكهزار كيلومتر را پوشش مي‌دهد.

علوي پيش بيني كرد كه اجراي اين طرح در سال ‪ ۲۰۰۷‬ميلادي عملي شود.

 

منبع :  ایرنا

+ نوشته شده توسط فارال در چهارشنبه 1385/04/14 و ساعت 10:26 بعد از ظهر |
بقاياي جسد يك ماموت با قدمت بيش از ‪ ۳۰‬هزار سال در بستر رودخانه‌اي در استان "تيومن" واقع در منطقه سيبري روسيه كشف شد.


غواصان روسي روز شنبه در حين تمرينات زيرآبي بطور تصادفي اين ماموت را يافتند.

بقاياي اين ماموت كه شامل جمجمه، دو عاج آن و ستون فقرات مي‌باشد، بيش از ‪ ۳۰۰‬كيلوگرم وزن دارد و بخوبي حفظ شده است.

عمليات حفاري و جمع‌آوري بقاياي ماموت دو روز بطول انجاميد و غواصان در انتقال آن به موزه زيست شناسي با مشكلاتي روبرو شدند.

ماموتها از دهها هزار سال پيش در مناطق سيبري و خاور دور روسيه مي‌زيستند.

روسيه سال گذشته اسكلت كامل يك ماموت را در نمايشگاهي در ژاپن به معرض نمايش گذاشت كه مورد استقبال فراوان بازديدكنندگان قرار گرفت.


منبع :  ایرنا

+ نوشته شده توسط فارال در چهارشنبه 1385/04/14 و ساعت 10:24 بعد از ظهر |

سرگذشت واقعی: بر اساس سرگذشت سالار خدیری


از کودکی توی دوست و فامیل زبانزد خاص و عام بودم، هر کسی که مرا می دید به پدر و مادرم می-گفت که برای من اسپند  دود کنند و حتی مادر بزرگم با افتخار به همه پز می داد که چه نوه خوشگلی دارد و در تمام عمرش پسری به این زیبایی ندیده است...

ایام خوش کودکی به سرعت سپری شدند در حالی که من به دلیل چهره زیبایم در نزد همه محبوب بودم و از این بابت احساس خوشی می کردم و در عالم بچگی به خود می بالیدم.

اما مشکل از زمانی شروع شد که به مدرسه رفتم، و خودم را با پسر بچه های دیگر مقایسه کردم. آنها عاشق فوتبال و کشتی و بازیهای جنگی بودند اما من علاقه ای به هیچکدام از ای بازیها در خودم احساس نمی کردم و بیشتر دوست داشتم عروسک بازی و خاله بازی و از این قبیل کارهای دخترانه انجام دهم. به همین علت در مدرسه نمی توانستم به راحتی با کسی ارتباط برقرار کنم و به نوعی تبدیل به کودکی منزوی و گوشه گیر شدم. حتی یکبار وقتی در کلاس سوم دبستان درس می خواندم معلمانم گوشه گیر بودم را به اطلاع مادرم رساندند. اما مادرم به حساب اینکه من پسری آرام هستم دنباله قضیه را نگرفت و حتی سال بعد مدرسه ام را عوض کرد، ولی باز همان آش بود و همان کاسه و من به جای اینکه با بچه های مدرسه قاطی شوم و بازی کنم، با دختر بچه های فامیل صمیمی بودم به طوری که هر وقت در جمع آنها حضور داشتم احساس آرامش و راحتی می کردم و به عروسک بازی و خاله بازی مشغول می شدم حتی کار به جایی رسید که یک روز پدرم از رفتارهای من به ستوه آمد و با مادرم به مشاجره پرداخت که او مرا بیش از حد لوس بار آورده و به همین دلیل است که چنین رفتارهایی از من سر می زند...

البته شاید پدرم حق داشت چون من بعذ از چند سال دوا و درمان پدرم به دنیا آمدم و در واقع تنها فرزند آنها به حساب می آمدم و به همین علت مادرم کمی مرا لوس کرده بود.  ولی مشکل از جای دیگری آب می خورد. زیرا تمایل من به ایجاد رابطه با دخترها دست خودم نبود و در حقیقت با پسرها احساس راحتی و امنیت نمی کردم.

خلاصه با این وضعیت به مقطع راهنمایی رفتم و در حالی که مشکلم نه تنها بهبود نیافت بلکه بدتر هم شد. زیرا دیگر سنم بالاتر رفته بود و نمی توانستم مانند بچگی ام با دخترهای فامیل ارتباط داشته باشم و همین مساءله باعث شد تا بسیار افسرده شوم. به ویژه اینکه در مدرسه هم به دلیل داشتن چهره زیبا و خجالتی بودنم و همچنین داشتن حالتهای دخترانه، مورد تمسخر همکلاسیهایم قرار می گرفتم و آنها گاه و بیگاه مرا دست می انداختند.

دیگر به این وضع عادت کرده بودم و مسخره کردن دیگران عذابم نمی داد. در واقع فکر می کردم ماهیت زندگی اینگونه است. اما وقتی وارد دبیرستان شدم، مشکلم شدت بیشتری پیدا کرد، زیرا هر روز صبح با ورودم به مدرسه، چنان احساس ترس و وحشت می کردم که انگار وارد یک جمع غریبه شده ام. در واقع به هیچ عنوان نمی توانستم با پسرها راحت باشم و دلم می خواست بیشتر وقتم را با دخترها بگذرانم به طوری که کم کم در دوسال آخر دبیرستان با دیدن پسرها دچار حالت بخصوصی می شدم و پدرم هم که بشدت پایبند مسائل اخلاقی بود به شدت از رفت و آمد و نشست و برخاست من با دخترهای فامیل و آشنایان جلوگیری می کرد. در حالی کهمن حتی دخترها را بیشتر از خود می دانستم و از طرفی به هیچ وجه میل جنسی مردانه در وجودم پدید نیامده بود و پوست صورتم به جای اینکه خشن تر شود و مو در آورد روز به روز لطیف تر و زیباتر می شد و صدایم نیز اصلا حالت مردانه به خود نگرفته و خیلی دورگه بود و همه این مسائل باعث شد که که کم کم خودم هم به وحشت بیافتم.

اما تغییر اساسی در زندگی من از جایی آغاز شد که که شش ماه بعد از گرفتن دیپلم برای انجام یک کار اداری به مدرسه ام رفتم و در آنجا یکی از معلمان سابقم وقتی مرا دید گفت: سالار، برای چی اینهمه منزوی و گوشه گیری و اصلا با بقیه بچه ها نمی جوشی؟ گفتم:

- من فقط توی خانه راحتم و او گفت:
-- ببین پسرخاله من روانشناسه بد نسی چند جلسه بری پیش اون.
و بعد قانعم کرد که رفتن پیش روانشناس به معنای دیوانگی نیست تا بالاخره راضی ام کرد.

وقتی نزد دکتر روانشناس رفتم و چند جلسه با هم صحبت کردیم، او خیلی رک و پوست کنده به من گفت که مشکلم روحی و روانی نیست و بایک یک دکتر غدد وضعیت مرا بررسی کند و پس از آن خودش یک متخصص غدد معرفی کرد و سفارشات لازم را هم به او انجام داد.

دکتر صابری مرد بسیار مهربانی بود و در همان جلسه اول یکسری آزمایش برای من نوشت و بعد از دیدن جواب آزمایشها و یک معاینه مختصر بزرگترین شوک زندگی ام را به من وارد کرد...

-- ببین سالار، قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم ازت میخوام که کاملا خونسرد باشی و واقعیات زندگی را درک کنی و قبول کنی.

با ترس گفتم: 
- اتفاقی افتاده؟
-- اتفاق که نه فقط مساءله ای بوجود اومده.
- چه مساءله ای؟
-- اطرافیانت از ابتدا تا امروز درباره تو دچار یک اشتباه بودند.
- منظورتون چیه دکتر؟ چرا واضح صحبت نمی کنید؟
-- معاینات من و جواب این آزمایشها نشون میده که ترشحات غدد شما در بدنتون و هورمون هایی که ساخته میشه مردونه نیست، بلکه زنونه است و در نتیجه شما مرد نیستین، بلکه دختر هستین و تمام منشاء مشکلات شما از ابتدا تا امروز به همین دلیل بوده.

هرچه از احساسم در آن لحظه بنویسم و توصیف کنم کم است، برای چند لحظه چشمهایم سیاهی رفت و تمام بدنم یخ کرد، دستانم به لرزه افتادند و تمام عضلاتم شل شدند، ناخودآگاه با صدای بلند به گریه افتادم. حالتم به گونه ای بود که دکتر صابری شروع به دلداری من کرد...

-- ببین عزیزم، فکر نکن که این مشکل فقط مربوط به توست. از این اشتباهات برای خیلی ها پیش میاد. یکی از اونها هم تویی. من تا حالا کلی از این موردها داشتم و همه اونها با یک عمل جراحی به ماهییت واقعی خودشون برگشتن و الان خیلی عادی دارن زندگی می کنن.
- آخه من قضیه رو چطوری به پدر و مادرم بگم؟
-- من خودم با اونها صحبت می کنم، بهشون بگو فردا ساعت چهار بیان مطب من.

هیچوقت آن روز را فراموش نمی کنم، وقتی که پدرم وارد اتاق دکتر صابری شد تا او واقعیت را برایش بازگو کند، من در اتاق انتظار نشسته بودم و از شدت ترس حالت خودم را نمی فهمیدم و زمانی که پدرم از اتاق دکتر بیرون آمد احساس کردم که قلبم از حرکت ایستاده است. از چشمهای پدرم خون می بارید. به سرعت نزد من آمد و سیلی محکمی به گوشم زد و قبل از اینکه دکتر صابری فرصت مداخله پیدا کند، دست مرا محکم گرفت و با عجله از مطب خارج شدیم. در طول راه حتی یک کلمه هم با من صحبت نکرد اما وقتی به خانه رسیدیم چنان داد و فریادی به راه انداخت که قابل گفتن نیست...

-- پسره عوضی، حالا برای من سرخود میری دکتر روانشناس و غدد و کوفت و زهرمار؟ آخه تو چرا اینقدر بی چشم و رویی؟ بی حیایی هم حد و اندازه ای داره، توی خارج هم این جوری کسی بی حیایی نمی کنه که تو می کنی؟
- آخه من چیکار کردم؟

-- چیکار کردی؟ دیگه می خوای چیکار کنی؟ حالا آقا برای من برای من هوس کرده که بره دختر بشه، ای خدا منو بکش ولی نذار این بدبختیها رو ببینم، ای کاش اصلا بچه دار نمی شدم، ای کاش...

و دیگر نتوانست جمله اش را ادامه دهد و ترکیدن بغضش اجازه هر حرفی را از او گرفت. پدر جوری داشت گریه می کرد که دلم برایش کباب شد و من هم پا به پای او گریه کردم و وقتی که او را در آغوش گرفتم گفتم:
- اصلا من غلط کردم، اشتباه کردم. توروخدا گریه نکن، دیگه قول میدم که حرف این قضیه رو نزنم. پدر خواهش می کنم منو ببخش.

هر جوری که بود آن شب گذشت و من از فردا حتی جراءت نداشتم خود را در آیینه ببینم. احساس می کردم آیینه هم به من دروغ می گوید،  اصلا فکر می کردم که خودمم هم به خودم دروغ می گویم و عجب احساس بدی است زمانی که تو به خودن هم اعتماد نداشته باشی.

اما از چند روز بعد دکتر صابری دست به کار شد و با پدرم به گفتگو نشست...
- آقای خدیری چرا تعصبی با قضیه برخورد می کنی؟ گناه سالار این وسط چیه؟
-- دکتر شما که آدم با سوادی هستین چرا این حرف رو میزنین و به این امر اصرار دارین؟ آخه یعنی چی که سالار تبدیل به دختر بشه.
- اشتباه شما در همین جاست، سالار قرار نیست تبدیل بشه به دختر، اون از اول هم دختر بوده و توی تمام این سالهای زندگیش داشته عذاب می کشیده، اون فقط قراره به ماهیت اصلیش یعنی دختر بودن برگرده. هیچ تا حالا فکر کردین چرا سالار هنوز ریش در نیاورده؟ هیچ فکر کردین صداش چرا کلفت نشده؟ هیچ فکر کردین چرا از قرار گرفتن در جمع پسرها گریزونه؟ اصلا هیچ فکر کردین چرا سالار شبیه پسرها نیست؟
-- آخه بعد از این عمل جواب فامیل و همسایه و دوست و آشنا رو چطوری بدم؟
- دوست و فامیل مهمتر هستن یا سلامتی و آینده سالار؟

و دکتر آنقدر گفت و گفت تا پدرم بالاخره قبول کرد که من به ماهیت واقعی خودم برگردم و دختر شوم، هرچند که ته دلش راضی نبود. اما به خاطر من این کار را قبول کرد و من بعد از یک عمل جراحی تبدیل به سپیده و پدرم مجبور شد محله مان را عوض کند.

بعد از این کار هرچند که دیگر احساس دوگانگی و تضاد نداشتم، اما از دیدن خودم وحشت می کردم. بخصوص اولین روزی که می خواستم مانتو و روسری سرم کنم و به خیابان بروم را هیچ وقت از یاد نمی برم که چه حالی داشتم. اما مشکل من زمانی صدچندان می شد که به چشم می دیدم پدرم در مقابل کنایه و متلک های اطرافیان در حال آب شدن است.

خلاصه چند ماهی گذشت تا اینکه من کم کم به این وضعیتم عادت کردم تازه آن زمان بود که به آرامش رسیدم. زیرا بدون هیچ مشکلی با دخترها هم کلام می شدم و پسرها هم با من مثل یک خانم برخورد می کردند و همین حس باعث شد تا اندکی روحیه ام را بدست آورم به طوری که به پیشنهاد یکی از آشنایان در یک شرکت خصوصی مشغول به کار شدم.

اما برگ دیگر زندگی ام زمانی ورق خورد که بعد از چند وقت یکی از مشتریهای شرکت که ساکن دبی بود و برای تجارت به ایران می آمد از من خواستگاری کرد و خواست که با او ازدواج کنم و همراهش به دبی بروم.

وقتی قضیه را به پدرم او بشدت استقبال کرد، البته فکر می کنم دلیل استقبال او این بود که دیگر تحمل کنایه های اطرافیان را نداشت و می خواست که زودتر من از آنجا و حتی آن شهر و چه بسا از کشور بروم و برای اینکار چه چیز بهتر از ازدواج من با بهنام. البته ناگفته نماند که من از بهنام بدم نمی آمد و به ظاهر مرد مهربان و خوش قیافه و پولداری بود، بنابراین در عرض یک ماه و طی یک عقد مختصر و بدون حضور فامیل و آشنا با هم ازدواج کردیم و به دبی رفتیم.

بهنام مرد بسیار خوبی بود و بسیار مرا دوست داشت. من هم در کنار او احساس آرامش می کردم و خدا را شاکر بودم که بعد از آن تاریکیها و تحمل  مصیبتها اینگونه درهای سعادت و خوشبختی به رویم باز شده اند. اما اشتباه می کردم زیرا اگر قرار باشد بخت کسی سیاه باشد تا آخر سیاه می ماند و من مصداق بارز این گفته هستم.

تقریبه یک ماه پیش و در حالی که بهنام برای انجام یک سری معاملات در تهران بسر می برد و من در خانه تنها بودم، زنگمان به صدا در آمد. وقتی در را باز کردم و بهزاد را جلوی در دیدم از ترس نزدیک بود که سکته کنم.

بهزاد از همسایگان قدیمی خانه پدری ما بود و از بچگی بسیار شرارت می کرد و در جوانی هم به راههای خلاف کشیده شد و حتی چندبار به زندان افتاده بود. وقتی من عمل جراحی کردم و دختر شدم، روزی نمی شد که در محله، پدرم را مسخره نکند و به او متلک نیندازد و حالا در دوبی و جلوی در منزل من استاده بود و به محض دیدن من گفت:

-- سلام آقا سالار، آخ ببخشید یادم رفت یعنی سلام سپیده خانوم، ماشاءالله چقدر خوشگل شدی، خوش به حال شوهرتون.
- تو اینجا چیکار می کنی؟
-- بابا دمت گرم، آدم که به یه دوست قدیمی اینطوری رفتار نمی کنه.
- آدرس اینجارو از کجا گیر آوردی؟
-- داداش آخ ببخشید باز یادم رفت، یعنی آبجی مثل اینکه تو این عمو بهزادرو دست کم گرفتی!
- از جون من چی می خوای؟
-- ببین خیلی رک بگم، من اینجا به یه مشکل بزرگ برخوردم و احتیاج به سه میلیون پول دارم.
- خب به من چه؟ چرا سراغ من اومدی؟
-- ببینم فکر نمی کنم این شوهر شما از گذشته تو با خبر باشه نه؟
- منظورت چیه؟
-- منظورم واضحه، یعنی اینکه من میدونم آقا بهنام نمیدونه که با کسی ازدواج کرده که قبلا مرد بوده و مطمئنا دوست هم نداری که من این قضیه رو با اون درمیون بذارم.

بعد از گفتن این جمله، بهزاد چنان خنده ای سر داد که برای لحظه ای ترسیدم ولی به او گفتم:
- آشغال عوضی اومدی باج بگیری؟
-- تو اسم اینو هرچی که دوست داری بذار ولی من فردا ساعت هشت میام و تو هم تا اون وقت خوب فکراتو بکن ببین زندگیت سه میلیون می ارزه یا نه؟

آن شب تا صبح خوابم نبرد و راههای گوناگونی را در ذهنم گذراندم، اما به علت اینکه دوست نداشتم زندگی ام را مفت و مجانی به باد بدهم، فردای آن روز به هر وسیله ای که بود این پول را فراهم کردم و منتظر شدم تا بهزاد بیاید.

راءس ساعت هشت بود که بهزاد زنگ زد و من پایین رفتم، او بدون سلام گفت:
-- چی شد؟ فکر کردی؟
- آره اما از کجا معلوم که تو بعد از گرفتن این پول دوباره سر و کله ات پیدا نشه؟
-- بهت قول میدم، در ثانی ویزای من چهار روز دیگه تموم میشه و مجبورم برگردم تهران آخه من که باجگیر نیستم. قسم می خورم که این آخرین دیدار ما باشه.

هرچند که مطمئن نبودم، اما به ناچار این پول را به او دادم و بهزاد رفت. تا اینکه بعد از یک ماه دوباره سروکله اش پیدا شد و دو میلیون تومان دیگر پول خواست...
- بسه دیگه اصلا نمیدم.
-- باشه منم همینجا می شینم تا بهنام بیاد.

برای یک لحظه لرزش بدنم را احساس کردم. به همین دلیل گفتم:
- اگه این پولو بدم چی میشه؟
-- قول شرف میدم که دیگه تا آخر عمر حتی اگه به گشنگی بیفتم پیش تو نیام.
- کاشکی اون چیزی رو داری قولشو میدی داشتی! همینجا باش تا من برم و برات پول بیارم.

به اتاقم برگشتم که پول بردارم، اما بهزاد با حالت زننده ای وارد اتاق شد و حرفهایی را مطرح کرد که از گفتن آن شرم دارم، اما همینقدر بگویم، در حالی که از شدت عصبانیت خون جلوی چشمانم را گرفته بود، بدون اینکه پولی بپردازم، بهزاد را از خانه ام بیرون کردم و او هم تهدید که تمتم گذشته ام را به شوهرم خواهد گفت.

بهزاد که رفت، بی اختیار شروع به گریه کردم، دلشوره عجیبی به جانم افتاد. آن شب بهنام منزل نیامد و هرچه با تلفن همراهش تماس گرفتم خاموش بود. فردا هم نه سر کارش رفت و نه به منزل آمد. این حس دلشوره لعنتی امانم را بریده بود.

سه روز از غیب شدن بهنام می گذشت و من کوچکترین خبری از او نداشتم. حتی فکر کردم که بهزاد بلایی سرش آورده است، اما وقتی با شرکت او تماس گرفتم و یکی از همکارانش گفت که بهنام روزی چند بار با شرکت تماس دارد، خیالم راحت شد که او حداقل سالم است.

این وضع ادامه داشت تا اینکه روز ششم بهنام بدون اینکه با من روبرو شود  ،برایم نامه ای فرستاد و خیلی مختصر در آن نوشت که ساعت 9 روز ... در دفترخانه ... منتظر من است تا از یکدیگر طلاق بگیریم.

وقتی نامه را برای صدمین بار خواندم مطمئن شدم که دیگر زندگی ام از دست رفته است و قابل بازگشت نیست. بنابراین بلافاصله به سمت تهران حرکت کردم و درست در روز موعود به آن دفترخانه رفتم و بهنام بدون اینکه با من حرفی بزند و حتی نگاهم بکند طلاقم داد و مهریه را هم تمام و کمال پرداخت و رفت.

بله رفت. تا چند روز فکر می کردم که در خواب هستم و همه این اتفاقات یک کابوس وحشتناک است و الان از خواب بیدار می شوم و بهنام را در کنار خودم می بینم.

اما از خواب بیدار نشدم و بهنام را در کنار خودم ندیدم. آری او رفته بود و این واقعیت داشت. به خانه پدری ام بازگشتم، در حالی که شب و روز بر بخت بد خودم گریه می کردم.

امروز از آن ماجرا هشت سال می گذرد و من همچنان افسرده و ناراحت در خانه هستم و بی تفاوت بر گذران زندگی نگاه می کنم و منتظرم تا ببینم چوب خط عمرم کی به آخر خط می رسد!

منبع :  مجله اطلاعات هفتگی
نویسنده :  محمد رضا لطفی

+ نوشته شده توسط فارال در یکشنبه 1385/04/11 و ساعت 4:27 بعد از ظهر |

شركت نوكيا‌ - بزرگ‌ترين عرضه‌كننده‌ي گوشي‌هاي تلفن همراه در جهان - گوشي جديدي را طراحي كرده است كه با قدرتي دو برابر يك آهن‌ربا، كاربر را قادر مي‌سازد تا دسته كليد گم شده، كابل‌هاي الكترونيك مخفي شده و يا تفنگي پنهان شده را پيدا كند.

به گزارش سرويس فناوري اطلاعات خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، شركت فنلاندي نوكيا اعلام كرد: اين دستگاه تلفن همراه مجهز به يك سيم‌پيچ آهن‌ربايي است كه استفاده‌ي اصلي آن براي دريافت سيگنال‌هاي صوتي واضح مخصوص افرادي است كه داراي مشكلات شنوايي هستند.

در گزارش هفته‌ي نامه‌ي انگليسي " نيوساينتيست" آمده است كه اين گوشي جديد علاوه بر مفيد بودنش براي افرادي كه داراي مشكلات شنوايي هستند، مي‌تواند فلزات را در فاصله‌ي كوتاه كشف كند.

 

منبع :  ایسنا

+ نوشته شده توسط فارال در یکشنبه 1385/04/11 و ساعت 3:49 بعد از ظهر |

رئيس دانشگاه آزاد اسلامي با اعلام اين خبر كه تا كنون چندين شبكه جعل سؤالات توسط دانشگاه آزاد شناسايي و دستگير شده‌اند گفت: در كنكور امسال اين دانشگاه تعداد و نوع سؤالات درون هر رشته متفاوت است.

به گزارش فارس به نقل از روابط عمومي دانشگاه آزاد عبدالله جاسبي با اعلام اين مطلب كه دانشگاه آزاد مراقبت‌هاي ويژه‌اي را در زمينه جلوگيري از جعل و سوء استفاده شبكه‌هاي جعل انجام داده تاكنون چندين شبكه جعل سؤالات را شناسايي و دستگير كرده است، گفت: كليه داوطلبان كنكور دانشگاه آزاد اسلامي بايد بدانند كه افراد شيادي در كمين آنها هستند تا با اخاذي جو كنكور را متشنج كنند.

وي همچنين با اعلام اين مطلب كه تعداد و نوع سؤالات درون هر رشته در كنكور دانشگاه آزاد متفاوت است، گفت: در آزمون سال جاري براي بالا بردن ضريب امنيت كنكور، تعداد و نوع سئوالات درون هر رشته متنوع شده و در رشته‌هاي يكسان متفاوت است و اين طور نيست كه در تمام كشور همه يك نوع سؤال و يك نوع كليد داشته باشند و اين تنوع كمك مي‌كند تا امكان هر گونه تخلف و تقلب از بين برود.

 

منبع :  بازتاب

+ نوشته شده توسط فارال در یکشنبه 1385/04/11 و ساعت 3:40 بعد از ظهر |
شركت "سوني" هفته آينده نسل جديد لپ‌تاپهاي خود كه در آنها حافظه‌هاي فلش جايگزين هارد ديسك شده‌است را به بازار عرضه خواهد كرد.
به گزارش سايت اينترنتي "پي‌سي‌ورلد"، كارشناسان از مدتها قبل احتمال جايگزين شدن هارد ديسكها با حافظه‌هاي "فلش" را پيش بيني كرده بودند.
حافظه‌هاي فلش در مقايسه با هارد ديسكها سبكتر، بدون سر و صدا، سريعتر و كم مصرف‌تر بوده و به علت عدم برخورداري از قطعات متحرك، احتمال خرابي آنها كمتر است اما در مقايسه با هارد ديسكها از قيمت بالاتري برخوردارند كه اين مشكل نيز با پيشرفت فن‌آوري‌هاي ساخت حافظه‌هاي فلش درحال كمرنگ شدن است.
هرچند هزينه هر بيت حافظه فلش در مقايسه با هر بيت از هارد ديسكها همچنان بالا به نظر مي‌رسد اما روند كاهش قيمت اين حافظه‌ها به گونه‌اي است كه برخي توليدكنندگان رايانه‌هاي شخصي، از جمله "سوني"، جايگزين كردن هارد ديسكها با حافظه‌هاي فلش را آغاز كرده‌اند.
لپ‌تاپ جديد "سوني" به نام ‪ Vaio UX90‬به جاي هارد ديسك ‪ ۳۰‬گيگابايتي در نمونه‌هاي قبلي، از يك حافظه فلش ‪ ۱۶‬گيگابايتي برخوردار است اما با اين وجود قيمت آن از مدل مجهز به هارد ديسك در حدود ‪ ۳۴۰‬دلار بيشتر بوده و ‪ ۱۸۰۰‬دلار اعلام شده‌است.
از سوي ديگر شركت "سامسونگ" نيز اوايل ماه جاري يك مدل لپ‌تاپ و يك مدل رايانه موبايل مجهز به حافظه فلش ‪ ۳۲‬گيگابايتي از نوع "‪ "NAND‬را به بازار داده بود.

منبع :  جام جم آنلاین

+ نوشته شده توسط فارال در یکشنبه 1385/04/11 و ساعت 1:4 قبل از ظهر |
یه لینک گذاشتم که می تونید اسامی و مشخصات بازیکنان تیم ملی پر افتخار ( بی افتخار  ) ایران رو توش ببینید.

http://sports.iran.com/ShowItem.aspx?id=116268

+ نوشته شده توسط فارال در یکشنبه 1385/04/11 و ساعت 0:33 قبل از ظهر |